دوشنبه 1 اسفند1390
" علم اقتصاد اسلامی "چگونه ممکن است ؟ ( قسمت دوم )
در قسمت پیشین از خدماتی که فلسفه به علم می نماید سخن به میان آمد و بیان شد که علم در هدف،موضوع مورد پژوهش و کاربرد، از فلسفه کمک میگرد. پس می توان به جای فلسفه –که البته منظور همان نظام اعتقادی است- از نظام اعتقادی اسلام استفاده نمود و هدف و کاربرد علم را از تعالیم و حد و مرزهای دینی اقتباس نمود.
اما فلسفه از علم چه خدماتی را دریافت می دارد؟
برای پاسخ دقیق به سوال بالا ابتدا بایستی به کالبدشکافی دقیق یک نظام اعتقادی پرداخت. نظام های اعتقادی که به طور خلاصه آن را مکاتب و یا ایسم ها می نامیم- همانند مارکسیزم یا سرمایه داری- ،دارای 2 بخش اصلی هستند؛ بخش اول،ادعاها و اندیشه هاییست که در مورد انسان و جهان و علت خلقت آن ها، بودن یا نبودن امر متعالی به نام خداوند، وجود یا عدم وجود زندگی پس از مرگ و امثال این قبیل مسائل بنیادین، دارند.بخش دوم؛ احکام و مقرراتی است که بر اساس تفکرات بخش اول ساخته می شود و پیروانش را ملزم بدین امر می کند که اگر قصد پیروی از سرمایه داری یا مارکسیسم را دارند،حتما این احکام و تکالیف را بایستی در زندگی به کارببندند.
به عنوان مثال برای بخش اول، می توان به تفاوت تعریف انسان در 3 مکتب اسلام، سرمایه داری و ماکسیزم اشاره نمود. در مکتب لیبرالیزم –که نمود اقتصادی اش سرمایه داریست- انسان، موجودی منفرد و خودخواه، با ماهیتی مادی و غیرمعنوی است که به وسیله عقلانیت ابزاری –که همان ترجیح سود بر هزینه و بیشتر بر کمتر است- در راستای هدف نهایی خود که همان کسب ثروت و شهرت و قدرت است، می کوشد.
در اندیشه مارکس، انسان موجودی اجتماعی و تاریخیست که ماهیتی مادی دارد و بر اساس طبقه و موقعیت اش در جامعه، فکر می کند و به دنبال سود خود است. انسان در طول تاریخ به خودآگاهی تاریخی میرسد و در سیر حتمی خود، مالکیت خصوصی را برمی چیند و مالکیت عمومی بر ابزار تولید را ایجاد می نماید.
اسلام، انسان را موجودی الهی و مادی، همراه با عقلانیت اخروی-که آخرت را بر دنیا ترجیح می دهد و در دنیا، بیشتر مشروع را بر کمتر مشروع ترجیح میدهد- و ایثارگر و نوع دوست، معرفی می نماید.
وقتی تکلیف سوالات مهمی چون تعریف انسان و علت خلقت انسان و جهان در بخش اول هر مکتب روشن شد، حال بایستی مکاتب بر اساس مدعیات خود و در راستای هدفی که برای انسان و جامعه به تصویر کشیدند، راه و روش ارائه نمایند. یعنی مسیر و قواعد زندگی روزمره را بر اساس اندیشه هایشان در بخش اول ترسیم نمایند. در این مرحله است که بحث احکام و قواعد و مقررات زندگی فردی و زندگی اجتماعی و اقتصادی مطرح می شود.
به عنوان مثال، در مکتب سرمایه داری با توجه به تعریف انسان، احکامی چون آزادی اقتصادی، مالکیت خصوصی، نفع شخصی، حداکثر سود و... تعیین می گردد و روابط اقتصادی را در سطح جامعه تنظیم می کند.
در اقتصاد مارکسیستی نیز، تعریف خاص از انسان، ما را به احکامی چون لغو مالکیت خصوصی، نفی بازار به عنوان عامل توزیع کننده کالا و خدمات و نشاندن دولت در جایگاه بازار،حضور پررنگ دولت در اقتصاد و... می رساند.
تعریف اسلام از انسان نیز،مقرراتی چون برقراری عدالت اقتصادی به عنوان هدف نهایی نظام اقتصادی،خمس و زکات و صدقه، ممنوعیت مصرف و خرید و فروش کالاهای حرام مثل مشروبات الکلی، نفی اخذ ربا و ... تولید می نماید.
ملاحظه شد که احکام و مقررات، کاملا در چارچوب عقاید تعیین می گردند واز متن اندیشه ها برمی خیزند. پس نمی توان انتظار داشت که انسان لیبرال، در حوزه اقتصاد به احکام اسلامی تن دهد و یا جامعه ای با نظام اعتقادی اسلامی، روابط و ضوابط خود را از مارکسیزم اخذ نماید.
حال که دو بعد اصلی نظام های اعتقادی را شناختیم، می توانیم به سوال بالا جواب مطلوب و مناسبی دهیم. حقیقت این است که فلسفه و نظام های اعتقادی تا به شکل و شیوه قوانین اداره اجتماع و نظریه های علمی و عملیاتی در نیایند، جز در حد زبان و فکر، در جامعه و زندگی جایگاهی نخواهند داشت. به عبارت دیگر، هر مکتب برای حضور فعال و تاثیرگذارش در جامعه، نیازمند کسانیست که بتوانند بر اساس اصول فکری مکتب، روش های رسیدن به اهداف مکتب را ترسیم نمایند. در غیر اینصورت، نظام اعتقادی در مقام اجرا، هیچ جایگاهی در جامعه نخواهد داشت و عینیت فلسفه در عرصه اجتماع بسیار تنزل خواهد کرد و عملا از پیاده شدن اهداف و اصول نظام اعتقادی در جامعه، خبری نخواهد بود.
نتیجه: خدمت بزرگ علم به فلسفه، دنیایی کردن و روشمند نمودن آرمان ها و اصول هر مکتب است. علم می کوشد تا بر اساس رهنمودهای مکتب و خط قرمزها و باید و نباید ها، الگوهای عینی و طرح های عملی و قابل اجرا برای جامعه بسازد و زمینه ساز حضور "اندیشه" در "عمل" باشد.
6.نکته مهمی که جا دارد بدان توجه شود، این است که علوم انسانی به جز شان "کشف" ، شان "تاسیس" نیز دارا می باشند. برای توضیح بیشتر بایستی اشاره کرد، که غایت علم را کشف واقع می دانند. یعنی علم موظف است تا به وسیله روش های محکم و مستدل به دنبال کشف روابط پدیده ها در جهان هستی بگردد و قوانین را کشف نموده و در قالب نظریه و تئوری بیان نماید. علومی مثل فیزیک و شیمی زاییده این نوع نگاه به علم هستند. اما در علوم اجتماعی و علوم انسانی، علاوه بر "کشف" بایستی از "تاسیس" نیز صحبت کرد. یعنی علوم اجتماعی تنها به دنبال کشف حقیقت نیستند، بلکه سعی دارند تا با توجه به هدف و کاربردی که نظام های اعتقادی برایشان ترسیم می کنند و البته در چارچوب و محدوده بایدها و نبایدهای هر مکتب، نظریه پردازی نمایند. به عنوان مثال، اقتصاد لیبرالی به دلیل مشروعیتی که برای نرخ بهره قائل است، آن را در تحلیل ها دخالت نموده و کلیت نظام اقتصادی خود را بر اساس نرخ بهره، می سازد.در نظریه های سرمایه گذاری، رشد، بانکداری، پول و ارز و ... بر اساس مشروع دانستن نرخ بهره، نظریه پردازی می نماید. اما در نظام فکری اسلام چون نرخ بهره مشروعیت ندارد، لذا اساسا متغیری به اسم نرخ بهره وجود ندارد که بخواهد برمبنای آن تئوری پردازی شود. پس اینکه نرخ بهره در نظام عتقادی مشروع دانسته شود یا خیر، می تواند دو الگوی کاملا متفاوت از تئوری های اقتصادی را بسازد. همین طور دیدگاهی که نظام اعتقادی در مورد نقش و گستره وظایف دولت در اقتصاد دارد، یا نظری که در مورد مالکیت و توزیع عادلانه درآمدها دارد، می تواند الگوهای بسیار متفاوتی از نظریه های اقتصادی را بسازد. که هر کدام بیانی از واقع هستند اما در چارچوب مکتب. لذا علوم اجتماعی فارغ از مکتب ها و ارزش ها نداریم. چرا که بدون مکتب، علم نمی داند که بایستی برای چه و در چه مسیری و غایتی، نظریه پردازی کند.
نتیجه: در حقیقت علوم انسانی و اجتماعی، علومی در چارچوب نظام اعتقادی هستند و در محدوده ارزش ها و خط قرمزهای مکتب ، به پژوهش و نظریه پردازی می پردازند. پس دانشمندان علوم اجتماعی بر اساس مکتبی که بدان معتقدند، ابتدا به "تاسیس" یکسری اهداف و اصول و چارچوب ها می پردازند –مثل تعریف از عدالت یا مشروعیت یا عدم مشروعیت نرخ بهره- و سپس در این قالب، به دنبال "کشف" روابط و قوانین می پردازند و در نهایت، یافته هایش را به زبان تئوری بیان می دارند.
نتیجه گیری :
الف.علوم اجتماعی، ابتدائا بر اساس مکتب مورد نظرشان، محدوده و ضوابط پژوهش را تعیین نموده، آنگاه، به نظریه پردازی در قالب این ساختار مورد تایید مکتب، می پردازند.
ب.علوم از فلسفه های اعتقادی در اهداف، کاربرد، مساله های مورد پژوهش و متغیرهایی که مکتب، مشروعیت آن ها را تایید نموده(مثل نرخ بهره در اقتصاد لیبرالی)، خط و جهت می گیرند. در اقتصاد اسلامی، سعی بر این است که اسلام به جای فلسفه های دیگر، در جهت دهی به علم اقتصاد، دخیل باشد.
ج.اقتصاد اسلامی، علمی است که سعی دارد تا بر اساس اهدافی که نظام فکری اسلام تعیین می نماید و بر اساس متغیرهایی که اسلام آن ها را تایید کرده(مثل خمس و زکات) به نظریه پردازی در حوزه تولید، توزیع و مصرف، بپردازد .


